زمین قدری مهربانتر...

تنهایـــــــــی
شاخه‌ی درختی‌ست پشتِ پنجره‌اَم
گاهی لباسِ برگ می‌پوشد
گاهی لباسِ برف
اما، همیشه هست!



از: رضا کاظمی





مادرم پنجره را دوست نداشت
باوجودی که بهار از همین پنجره می آمد و مهمان دل ما می شد
مادرم پنجره را دوست نداشت
با وجودی که همین پنجره بود که به ما مژده ی باز آمدن چلچله ها را می داد
مادرم می ترسید
که لحاف نیمه شب از روی خواهر کوچک من پس برود
یا که وقتی باران می بارد
گوشه ی قالی ما تر بشود
هر زمستان سرما روی پیشانی مادر خطی از غم می کاشت
پنجره شیشه نداشت ...

حرف دل من ...



دیگربه هیچ  ایمان ندارم که هیچ ،بلکه خودم را تا ماورای خیالم بی رنگ کشیدم 

دیگرنه خودم راباوردارم ونه حس یخ زده درونم که نمیدانم کی وکجا تااین حد خاموش شده

تنهایم

تنهایی را باتمام وجود بین خیل عظیمی ازانسانها حس میکنم

فهمیدم تنهابودن به نداشتن دوست وهمراه قلب نیست

فهمیدن به نتپیدن قلبم برای معشوقه ام نیست

فهمیدم به گریه های دل تنگی ازبرای تکه قلبم نیست

تنهایی به وقتی ست که همه انها راداشته باشی ووجودت راسرمای عجیبی مثل خوره بخورد

نفهمی که هست چه هست

زود ازادم ها سیرمیشوی

واما زود ازادم ها سیر می شوی

واما خیلی زود سیر می شوی...

این چه رازی ست

خودت رانمیبینی

نمیشنوی

دراینه نگاه می کنی  میبینی هیهات تانهایت تنهایی

خودم را به هرراهی میزنم باز بن بست میرسد

مانع ازخودم می شوم...اما

به خودم سیلی میزنم ومیفهمانم که اشتباه دراشتباه است اما..

یادم به روزهای تلخ واشک الودم که می افتد...سکوت میکنم

روزگارمیفهماندم که دختربچه هفت ساله هم می تواند غمگین باشد

رحمانی هم که می گوید

بانو رویاهایش را درهفت سالگی گم کرده  است

هروقت اسمان اعلان باریدن میکند

من میبارم ...هی میبارم

روزگارهرروز به من میفهماند که باید متفاوت باشم

شاد که باشی دراوج خواستن میفهمی نیست

حباب است

پوچ است

چرا ماادم ها خودرا درگیر چیزهایی میکنیم که میددانیم پوچ است

وواقعیت ها را نمیخواهیم

مردد ام بین دوست داشتن ونداشتن

سخت میفهمم که دارد چه برسرم می اید

اما بازهم سراغی ازاسمان را نمیگیرم

شاید علاج همان است

ومن اینجا ...هنوز تنها نشسته ودست روی دست احساساتم گزاشته ام وهی می بارم

وهی میبارم وهی..

واخرش .

.بازهم هیچ


                                               19.دی.1392







آنچنان ساده ام
که گنجشک‌ها هم می توانند 
در جیب هایم لانه کنند 
با پروانه ای سال ها دوست می شوم 
برای پای مورچه ام که به گل می ماند 
های های گریه می کنم 
در دور و دراز باور خود 
کودک می مانم 
همیشه 


حالا 
چقدر با من رو راستی 
از اینجا تا کجای دنیا برای تو بدوم 
و یا با کدام شاخه ی خیالت 
خودم را حلق آویز کنم 


روزی وقتی که دیگر من نیستم 
نمی خواهم 
در پیدا و پنهان 
تلخ بخندی 
و یا به خنده بگویی که من 
واقعا ساده بوده ام 
حتی 
در پیله ی تصور و تصویر

 

از: علی عبداللهی برفجانی



بهار به بهار ...

در معبر اردیبهشت،

سراغت را از بنفشه های وحشی گرفتم

و میان شکوفه های نارنج

در جستجویت بودم !

در "پائیـــز" یافتمت ...

تنها شکوفه ی جهان

که در پائیز روییدی !

"سیدعلی صالحی"



ماندن یا نماندن

سئوال این نیست

آی که چشم های تو می گوید: بمان

می مانم

حتی اگر جهان را

بر شانه های خسته ی من

آوار کرده باشی...


حسین منزوی

از: صدف درخشان


با تمام زنان می‌خوابی

اما فقط یک زن،

خواب را از چشمانت می‌گیرد...

به تمام زنان زنگ می‌زنی

اما فقط صدای یک زن

در گوش‌ات زنگ می‌خورد

به تمام زنان دوستت دارم می‌گویی

اما فقط برای یک زن

لب‌هایت می‌لَرزد

با تمام زنان سیگار می‌کشی

اما فقط یک زن

در جعبه‌ی سیگارت صدایت می‌کند

برای تمام زنان شعر می‌گویی

اما فقط یک زن

در شعرهایت راه می‌رَود

فقط یک زن

زنی که تو را هرگز نمی‌شناسد...!

 

از: صدف درخشان
برگرفته ازوبلاگ درکوچه باغ شعر

سالمند



سالمندان را دوست داشتم

اما سالمندي را نه

پيري همه چيز را از آدم ميگرفت
از حافظه گرفته تا قواي جنسي
ميداني که ديگر آخر خطي
فعل هايت همه ماضي ميشوند
تقريبا مانند ميزباني هستي که دوست دارد آزاد باشد
اما در عين حال ميداند که به زودي کسي زنگ در را خواهد زد
منتظر مرگ بودن
بدتر از خود مرگ است


چارلز بوکوفسکي






ماندن همیشه خوب نیست،

  رفتن هم همیشه بد نیست.

گاهی رفتن بهتر است. گاهی باید رفت.

باید رفت تا بعضی چیزها بماند.

اگر نروی هر آنچه ماندنیست خواهد رفت.

اگر بروی شاید با دل پر بروی و اگر بمانی با دست خالی خواهی ماند.

گاهی باید رفت و بعضی چیزها را که بردنی ست با خود برد،

مثل یاد، مثل خاطره، مثل غرور،

و آنچه ماندنی ست را جا گذاشت، مثل یاد، مثل خاطره، مثل لبخند.

رفتنت ماندنی می شود وقتی که باید بروی، بروی.

و ماندنت رفتنی می شود وقتی که نباید بمانی بمانی.

برو و بگذار چیزی از تو بماند که نبودنت را گرانبها کند.


برو و بگذار رفتنت بیش ازآنکه دردی بر دلی بنشاند،

خاطره ای پر حسرت بشود.

برو و نگذار ماندنت باری بشود بر دوش ِ دل کسی که شکستن غرورت

برایش از شکستن

سکوت آسانتر باشد.

عشقت را بردار و برو. خوب برو. زیبا برو.

سر به زیر برو هرچند با اندوه.

با لبخندی بر لب برو هر چند باری سنگین بر دل و دوش.

شاد برو، شاد از این باش که اگر ترا او نشناخت، عشق شناخت.

برو و بدان هر جا بروی دست عشق را بر شانه خود حس خواهی کرد.

نگاهت عاشقانه خوهد شد و صدایت آشنا.

وقار را در گامهایت می توان دید و اندوهی عارفانه را در لبخند

همه اینها از آن است که عشق قلب ترا مأمنی برای بیتوته خویش یافته و

همراهت خواهد ماند

تا محضر حضرت دوست.

آنکه می ماند اسیر عادت و خویشتن خواهی می شود.

ذائقه جانش تلخ می شود از شور و شیرین های زودگذر و

غبار می نشیند بر آینه روحش.

رفتن همیشه بد نیست.

آنگونه باید بروی که دیده شوی و

حضورت مثل لمس بال یک پروانه حس شود.

آنگونه برو که هیچ نگاهی نتواند ترا انکار کند و هیچ دلی نتواند ...

برو، فقط برو.

وقتی بروی همه چیزهایی که باید بیاید می آید...

وقتی بروی همه چیزهایی که باید بیاید می آید...
وقتی بروی همه چیزهایی که باید بیاید می آید...




دیـگران چـه سـاده مـی خـوانند احـساس شـکسته ام را....


و چـه سـاده مـیگذرند از نـوشته هـایم....


آن هـا چـه مـیدانند...


ایـن احـساس را بـه چـه سـختی بـند زده ام!!!


تـا از هـم نـپاشم....

دلم...


گفتم که پس یکدم بمان تا روی ماهت بنگرم


گفتی که من مه نیستم ، خود سوی ماه دیگرم


گفتم مرا با خود ببر ، گفتی نخواهم دردسر


گفتم خبر از من بگیر ، گفتی نگیر از من خبر


گفتم که تا برگشتنت من منتظر می ایستم


گفتی به فکر من مباش ، من هم به فکرت نیستم


گفتم چه شد پیمان تو ؟ تا انتهای جان تو


خندیدی و گفتی به من ،‏ طومار آن از آن تو


پاسخ بی نهایت دل چسب هم نفسم :


اين‌ك دلتنگ توام اقرار می‌خواهد مگر


اين‌ك از من دلخوری انكار می‌خواهد مگر؟


وقت دل كندن ب فكر باز پيوستن مباش


دل بريدن وعده ديدار می‌خواهد مگر؟


عقل اگر غيرت كند يك بار عاشق مي‌شويم


اشتباه ناگهان تكرار می‌خواهد مگر؟


من چرا رسوا شوم يك شهر مشتاق تواند


لشكر عشاق پرچم‌دار می‌خواهد مگر؟


با زبان بی‌زباني بارها گفتی: برو!


من ك دارم می‌روم! اصرار می‌خواهد مگر؟


روح سرگردان من هر جا بخواهد می‌رود


خانه ديوانگان ديوار می‌خواهد مگر؟ ...


تولد اجی قشنگ ومهربونم سوگند

ســــــــــلااااااااااااام آجی نازنینــــــــم


دومین سالیه که تولدت کنارتم


تولدت مبارک وجود خوش قلبــــــــم








حالا نفس شیما بیا شمعارو فوت کن









هووووووووووووووووووووورا تولدت مبارک عزیزقلبم

لحظه لحظه کنارم بودی تواین دوسال

ازت ممنونم اجی

بخاطربودنت ممنونم اجی

ممنون که موندی وشدی خواهرگلم






جهت اطلاع اون آقاهه منممممممم





دوستت دارم

دوستت دارم

دوستت دارم

دوستت دارم

دوستت دارم

عاغاااااا

دوستــــــــت داررررررررررررررررررررررررررررررررررررررم



فرستاده نیمه::مینــــــــاجونم:: به شیـــــما:


موج عشـــــــق تو اگر شعله ب دل‌ها بکشد


رود را از جگر کــــــــوه ب دریا بکشد


گیســــوان تو شبیه‌است ب شب اما ن


شب ک این قدر نبــاید ب درازا بکشد


خودشناسی قدم اول عاشـــــــق شدن است


وای بر یوسف اگر ناز زلیخـــــــــا بکشد


عقل یک دل شده با عشــــــــق، فقط می‌ترسم


هم ب حاشـــــــا بکشد هم ب تماشـــــــا بکشد


زخمی کــــــینه‌ی من این تو و این سینـــــه‌ی من


من خودم خواسته‌ام کار ب این جا بکشد


یکــــی از ما دو نفر کـــشته ب دست دگری‌است


وای اگر کار من و عشق ب فردا بکشد...



پاسخ مــــــن:


بانـــــوی اساطیر غـــــزل های من اینست


صد طعنه به مجنون زده لیلای من اینست


گفتم كــــه سرانجـــام بـــه دریـــا بزنم دل


هشدار دل! این بار ، كه دریای من اینست


من  رود  نیاسودنــم  و  بودن  و  تا  وصــل


آسودگی ام نیست كه معنای من اینست


هر جا كه تویی مركز تصویر من آنجاست


صاحب نظرم علـــم مرایـــای من اینست


گیرم كه بهشتم به نمازی ندهد دست


قد قامتـی افراز كـه طوبای من اینست


همراه تـــو تــــا نـاب ترین آب رسیدن


همواره عطشناكی رؤیای من اینست


من در تو به شوق و تو در آفاق به حیرت


نایـــاب ترین فصل تماشــای من اینست


دیوانه بـــه سودای پـــری از تو كبوتر


از قاف فرود آمده عنقای من اینست


خــرداد تــــو  و آذر من بگـــذر و بگـذار


امروز بجوشند كه سودای من اینست


دیــر است اگـــر نـــه ورق بعدی تقویم


كولاكم و برفم همه فردای من اینست

حسین پناهی






پس اين ها همه اسمش زندگي است

دلتنگي ها دل خموشي ها ثانيه ها دقيقه ها

حتي اگر تعدادشان به دو برابر آن رقمي كه برايت نوشته ام برسد

ما زنده ايم چون بيداريم

ما زنده ايم چون مي خوابيم

و رستگار و سعادتمنديم

زيرا هنوز بر گستره ويرانه هاي وجودمان پانشيني

براي گنجشك عشق باقي گذاشته ايم

خوشبختيم زيرا هنوز صبح هامان آذين ملكوتي بانگ خروس هاست

سرو ها مبلغين بي منت سر سبزي اند

و شقايق ها پيام آوران آيه هاي سرخ عطر و آتش

برگچه هاي پياز ترانه هاي طراوتند

و فكر من

واقعا فكر كن كه چه هولناك مي شد اگر از ميان آواها

بانگ خروس رابر مي داشتند

و همين طور ريگ ها

و ماه

و منظومه ها

ما نيز بايد دوست بداريم ... آري بايد

زيرا دوست داشتن خال با روح ماست

عشق


عشق گاهی خواهش برگ است در اندوه تاک


عشق گاهی رویش برگ است در تن پوش خاک


عشق گاهی ناودان گریه ی اشک بهار


عشق گاهی طعنه بر سرو است در بالای دار


عشق گاهی یک تلنگر بر زلال تنگ نورچ


پیچ و تاب ماهی اندیشه در ژرفای تور


عشق گاهی می رود آهسته تا عمق نگاه


همنشین خلوت غمگین آه


عشق گاهی شور رستن در گیاه


عشق گاهی غرقه ی خورشید در افسون ماه





عشق گاهی سوز هجران است در اندوه نی


رمز هوشیاریست در مستی می

ترجمان حال این روزهای خودم






من آن مرغم که افکندم به دام صد بلا خود را


به یک پرواز بی هنگام کردم مبتلا خود را

نه دستی داشتم بر سر، نه پایی داشتم در گل

به دست خویش کردم اینچنین بی دست و پا خود را

چنان از طرح وضع ناپسند خود گریزانم

که گر دستم دهد از خویش هم سازم جدا خود را

گر این وضع است می‌ترسم که با چندین وفاداری

شود لازم که پیشت وانمایم بیوفا خود را

چو از اظهار عشقم خویش را بیگانه می‌داری

نمی‌بایست کرد اول به این حرف آشنا خود را

ببین وحشی که در خوناب حسرت ماند پا در گل

کسی کو بگذراندی تشنه از آب بقا خود را

وحشی بافقی

خدایا محتاجتم

خدایم را دوست دارم..



همان خدایی که:


دغدغه ای برای از دست دادنش را ندارم..

همان خدایی که مرا در آغوش گرفته..

و از مسیر گل ولای عبور می دهد..

خدایم را عاشقانه دوست دارم و می پرستم..

نه ترسی دارم برای نابودی اش و نه غمگینم در نبود حضورش..

او همیشه به من لبخند می زند و مرا عاشقانه دوست دارد...




یک زن نمی شکند !

هزار تکه می شود

وقتی در عمق صبوری

دروغ مردی را

به جا رختی تظاهر می آویزد

و آنقدر اتو می کشد

تا شکل راستی شود.. اما بانو ...

لباس بد قواره

همیشه به تن زار میزند

... و معجزه هیچ خیاطی هم

کافی نیست .

و تو ! " مرد رویای یک زن "

چگونه از سازی هزار تکه

شوق شنیدن

آوایی خوش داری ؟ .....


من بی نهایت ازاین متن خوشم اومد
امیدوارم شمام خوشتون بیاد

من همینم...




من همینم ....


نه چشمان ابی دارم 


نه كفش های پاشنه بلند


همیشه كتانی می پوشم روی چمن ها غلت می زنم


عشوه ریختن را خوب یادم نداده اند


وقتی از كنارم رد می شوی بوی ادكلنم مستت نمی كند


نگران پاك شدن رژ لب و ریملم نیستم


لاك ناخن هایم از هزار متری داد نمی زند


گاهی از فرط غصه بلند داد میزنم 


خدایم را با تمام دنیا عوض نمی كنم


شب ها پایه پرسه زدن در خیابان و مهمانی نیستم


بلد نیستم تا صبح پای گوشی پچ پچ كنم و بگویم دوستت دارم


وقتی حتی به تعداد حروف دوستت دارم هم دوستت ندارم


ولی اگر بگویم دوستت دارم دوست داشتنم حد و مرزی ندارد


من خلاصه همینم.....




ایستاده و آرام


به سمت آینه میخزم


با اظطراب دلهره آور تعویض چشم ها


وتازه می‌شود دل


از تماشای دو مروارید درخشان


بر کیسه پاره پوره ی صورتم.


جهان پر از لبخند و پروانه سفید بود!!!!!!


کدام بود؟


این آینده کدام بود که بهترین روزهای عمر را


حرام دیدارش کردم؟

حسین پناهی




به آتش نگاهش

اعتماد نکن !


لمس نکن !


به جهتی بگریز که بادها خالی از عطر اویند،


به سرزمینی بی رنگ !


بی بو و ساکت


آری،


 بگریز و پشت ابدیت مرگ پنهان شو !


اگر خواستار جاودانگی عشقی



مــــی‌ گــــویــنــد ســـــاده ام،،،

مـــی گـــویـــنـــد تــــو مــــرا با

یــک جمـــــلـــه

یـــک لبـــــخـنـــد،،،

بــه بــازی‌ میـــــگیــــری... ... ...

مــــــی‌‌گـــــوینــــد تـــرفنــد‌هـــایت، شـــیطنـــت هــــایت

و دروغ هایـــت را نمــــی فهمــــم

مــــــی‌‌گویند ســــاده‌ام!!!!

اما تـــــو این را بــــاور نکن‌

مــــــــن فـــــقــــــط




"دوســـتـــــت دارم"

همیـــــــــن!!!!

بخندحتی اگر....

بخــــــــــــند


حتی اگر لبهایت انحنای خندیدن رابلد نیستند

حتی اگر لبخندت ژست خشک وتانخورده ی آدم بزرگ ها رابهم بزند


بخـــــــــــــند


حتی اگر لبخندت را لای پوشالی ترین دلیل بپیچند

حتی اگرلبخندت لای هزارخاطره خاک بخورد



بخــــــــــــند

حتی اگر اناربه ماه جشمانت به انتظار ریزش باشد

حتی اگر سیب سرخ نگاهت دچارکرم های حسرت شده است


بخـــــــــــند


حتی اگربغض های آجری سقف کوتاه دلت را زیرآوار درد خرد کرده است


بخـــــــــــند


حتی اگر آخرین بهارت باشد

آخرین آرزوهایت


بخـــــــــــند


حتی اگر

سایه دیگر ازخورشید پیروی نکند

آسمان بوی دودبگیرد

عشق کپک بزند

شعربوی نا بدهد


بخــــــــــــــند
حتی اگر لبخند،تنها نقاب روی صورتت باشد

بخــــــــــــــــند



حتی اگر ..


نرو


هرجور میتونی بمـــــــــــون من با تو سازش میکنم


هربار میگفتم نـــــــــــرو  این بار خواهش میکنم


با زخم تنــــــــــها ترشدن محتاج تسکینم نکن


تنـــــــــها تر ازمن نیستی تنــــــــها تر ازاینم نکن


با گــــــــــریه های هرشبم  دنبال مرهم نیستم


این بار بشکن بغضــــــمو فکر غـــــــــرورم نیستم


کی گفته این خواهش منو  تو چشم تو کم میکنه


این التماس اخــــــــــرم  خیلی بزرگم میکنه


باور نکن راضی بشم چون دوستــــــــت دارم بری


اینقدر درا رو وا نکــــــــــن من که نمیزارم بری


یک عـــــــمر من پرپرزدم چـــــــــــون درد دوری کم نبود


اینا کـــــــه میگم یک شب از چیزی که حـــــــــس کردم نبود


با گـــــــریه های هرشبم  دنبال مرهم نیستــــم


اینبار بشکن بغضـــــموفکر غـــــــرورم نیستم


کی گفته این خواهش منو تو چشم تو کم میکنه


این التماس اخـــــــــرم خیلی بزرگم میکنه


روزگار


دست های کوچکش

به زور به شیشه های ماشین شاسی بلند حاجی می رسد

التماس می کند : آقا... آقا " دعا " می خری؟

و حاجی بی اعتنا تسبیح دانه درشتش را می گرداند

و برای فرج آقا " دعا " می کند....





کودکی با پای برهنه بر روی برفها ایستاده بود

و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد زنی...

 در حال عبور او را دید، او را به داخل فروشگاه برد

 وبرایش لباس و کفش خرید و گفت:

مواظب خودت باش، کودک پرسید:ببخشید خانم شما خدا هستید؟

زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط یکی از بنده های خدا هستم.

کودک گفت: می دانستم با او نسبتی داری!!!






در "نقاشی هایم" تنهاییم را پنهان می کنم...

در "دلم" دلتنگی ام را...

در "سکوتم" حرف های نگفته ام را...

در "لبخندم" غصه هایم را..

دل من...

چه خردساااااال است !!!

ساده می نگرد !

ساده می خندد !

ساده می پوشد !

دل من...

از تبار دیوارهای کاهگلی است!!!

ساده می افتد !

ساده می شکند !

ساده می میرد !

ساااااااااااااا ­ااااااااده





خیلی دلم گرفته خدا

برای  ارامش روح دایی مهربانم دعا کنید

 

پرکشید اسمون  جایی که باید میرفت 

 

 

 بعضی ادما رو نباید

 

 روزمین نگه داشت

 

حیف میشن......  

تولدت مبارک گل مــــــــــــــــــــــــریم باغ زندگی مامانو بابا



امروز تولد یگانه هم صحبت همراه زندگی منه


تولد عزیزی که همیشه بامن بوده و


چندوقتی هست که بادوربودنش


طعم دوست داشتنمو بیشترفهمیدم



میلادت خجسته دردانه خواهر مهربانم


18امین بهار زندگیت سبز سبز سبز عزیزدلم


مریم یادته دوم دبستان بودم


تو هم یه ذره بودی بعدش هربار تولد میگرفتم


تو هم بامن میگرفتی


ازااون موقع زرنگ بودی شیطوووووووووون


دوستت دارم


دل نوشته ای سوخته ازذهن خسته شیما




بغض شیما امشب تمومی نداره امشب ازاون شباست که ثانیه ای یه بار

به خودم نگاه میکنم ومیگم هییییی خدای من

آآآآآآخ که چقد دلم بچگیامو میخواد خدا

همون وقتی که سرکلاس یه پام بالانیمکت بود

یه پام پایین بامقنعه سفید کج وکوله

ومداد سوسماری همون موقع هم تو کتابام یانقاشی میکشیدم یامینوشتم

عاشق زنگ هنر بودم وااااااااای

بچه ها رو دور خودم جمع میکردمو کلاس نقاشی میزاشتم

ای خدااااااااااا

یادبچگیم که میفتم اخرغم وغصم این بود چرا

 
جمع پسرعمه ودختردایی منو تو بازیشون راه نمیدن

اخه شیما کوچیک تربود بازی بلدنبود

کم کم بزرگ شد ...یاد اولین باری که روسری سرم کردم

افتادم چقدررر
برام جالب بود بالباس استین کوتاه ودامن

 یه روسری سرکرده بودم باباهم قربون صدقم میرفت

 هرسال دبستان معلمام عاشقم میشدن


سوگولی بودم همیشه ..

.
معلم پرورشی که دیگه نگووووووو

قربونم میرفتن و من مثل این متفکرا ساکت

عجب  ...تو جمع فامیل وخونواده چه حسی بود خدااااااااااا

غم من این بود که یه وقت بابایینا ازخونه عمو

 
منو بیارن خونه میمردم ازگریه

به قول زن عمو که بهش میگم مامانی

 بیشترخاطرات بچگی تو خونه عمو رضاایناست

بزرگترکه شدم فقط نوشتم  نوشتم شاید پنج تا سالنامه

ازدوره های زندگیم نوشتم


وهنوزم مینویسم ،،مینویسم فقط برای خدا

صفحه های دفترم پرازخواهش وخواسته هست

صفحه بعدش براورده شدنشون


خیلی غمگینم مثل ان مادری
که اخرین سرباز بازگشته ازجنگ
 
پسرش نیست
خدایا پنــــــــــــاه میببرم به
خودت بغضمو فروکش
دیدگانم اشک است 
راهی نیست به قبل بازگردم
راهم را به سوی فردا بگشای
خالی کن ذهنم را ازخاطرات سوخته
بوی کهنگی میدهد ذهنم
اسمانی نصیبم کن ازخودت
قلبم را پراز خودت کن نیازی نباشد به هم جنس حوا
خـــــــــــــــــــــــــستم

دل نوشه خودم بود انشالله که همه
عاقبت بخیر شیم
یاعلـــــــــــــــــــــــی

زن




رفتار عاشقانه ی زن را بایــد از دلتنگــــــــــــیش فهمید

از شـــوق و بی تابیـش برای دیدار

از حس کودکانه اش برای آغــــــــوش

از خجالتش برای بوســـــــــــه گرفتن

زن بـی دلیل بــــــــــــهانه نمیگیرد

شاید بهانه ی دستانِ گرمـت را دارد

که دستانش را بگیری.....!!!